تبليغاتX

Love conquers all things; let us too surrender to love.

!!! کاکتوس سردسیری

!!! کاکتوس سردسیری

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.-زرتشت-


گاهی اذیت می شوی از این که شب را تا صبح به خاطر یک نفر بیدار مانده ای

اذیت می شوی از یاد کارهایی که می شد بکنی و به خاطرش نکردی

که دوست داشتی بهترین خودی را که از خودت سراغ داشتی برایش رو کنی و ...

رو دست خوردی.


گاهی بد جور دلت برای خودت می سوزد.

اما،

زور که نیست

جا نمی شود، آب اقیانوس در فنجان!

و فهم در یک نخود!


گرچه با دانستن این هم،

هنوز خونت می جوشد،

از وسواسی که به خرج می دادی

از حرف هایی که هزار بار با خودت مرورشان می کردی


بعضی ها گاهی ثابت می کنند که خداوند بد شوخی هایی با فهم بعضی بنده هایش کرده!


خیلی هم فرقی نمی کند این بعضی ها چه کسانی باشند،

عروسک باشند یا استاد وزین یک درس تخصصی!

مهم این است که این بعضی ها وجود دارند.


این دقیقا چیزی است که ناراحتم می کند!


پ.ن: تاکید می کنم که این نوشته مخاطب خاص دارد.


+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت14:20توسط .: راج آبی :. | |


آخرین جمعه ی پاییز گذشت...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت1:1توسط .: راج آبی :. |

گرفت، مثل روزهای ابری،

سیگاری گیراند و نگذاشت ببارد...

مست

مست صدای فرهاد، مست


(دلم عجیب ویولونم را می خواهد

از آن روزهایی است که دوست دارم ساعت ها بنشینم و از خودم بپرسم من اینجا چه کار می کنم؟

دلم مانده توی گور آرزوهای خاک خورده ام...)


ریخته به هم... بدجور... این از همان اولش هم حال خوشی نداشت... من که می گم محض جلب توجهه... چه جلب توجهی؟ شوهر داره دیگه... بابا اینجور آدما که با یکی راضی نمی شن... گناه داره ها... احمق!


سیگارش تمام شد،

آخرین پک را با بغضش قورت داد.

مست

مست فهم حرفهای فرهاد، مست...



پ.ن:    زیر این سقف، اگه باشه، می پیچه عطر تن تو

               لختی پنجره هاشو، می پوشــــــــونه پیرهن تو

                                                     (سقف- فرهاد)


پ.ن2: غزلی بود که مرده به دنیا آمد، این روزها مادر خوبی نیستم...


+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت0:37توسط .: راج آبی :. | |


به نام خدا

به نام عشق

و به نام تمام معشوق های من


تو را به آرامی با غلط های املایی ات به یاد می آورم

و با حرف های ناگفته ام.


تو را با یک تابع هذلولی

تو را با یک رشد بی نهایت احساس

و با سر رسید های نانوشته ام به یاد می آورم.


تو را با دودی که تاب می خورد روی تنهایی مهیج پاییزی ام

و با اشک های نریخته ام به یاد می آورم.


اما تو

می دانی، تو با همه فرق داری

تو را

نمی شود حتی از یاد ببرم.



پ.ن: پاییز که می شود طغیان می کنم انگار، شاید خاصیت بهار زادی من باشد،

شاید برای این است که شاعران می دانند پاییز، بهاری است که عاشق شده است...


پ.ن2: نه که بخواهم و نشود، نمی شود که بخواهم،

نزدیکترش که می شوم گر می گیرم و

نمی شود نادیده اش گرفت.


پ.ن3: نمی دانم یک روز خاص را چگونه می شود تفسیر کرد.




+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت12:0توسط .: راج آبی :. | |


هزار و سیصد و تلخند

و من به نام تو در بند


به یاد مردم بیدار

هزار و سیصد و دیوار

و نفی ساده ی انکار

و من کنار تو بر دار


و حرف های پر از قند

هزار و سیصد و هر چند...


پ.ن: بد است خیلی چیزها، بد است که بدانی دوستت دوست نیست.

بد است که فریاد بخواهی و لبخند بزنی فقط.

بد است،

خیلی چیزها،

و حال من هم.


پ.ن2:دلم عجیب تنگ روزهای پنهان کاری ست.


پ.ن3:

And now she turns

This way she moves in the logic of all my dreams

This fire burns

I realize that nothing's as it seems

(Desert Rose-Sting)

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت12:43توسط .: راج آبی :. | |


فکر می کنم کسی مرا نگاه می کند

می پرد حواس من

پاره پاره ام شکاف می خورد . . .



پ.ن: همیشه سیاه بپوش

این سزای توست، آن چه از تو دوست تر می دارم.


پ.ن2: دلم آلبالو می خواهد، نارسش را

و تو را

و خیسی علف را


پ.ن3: تو را هیچ کس مباد، تو را هیچ کس مباد جز من! - سلوک


+نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت11:21توسط .: راج آبی :. | |


سر به دیوار سر به دیوار

های! یادت هست؟


خواب نما شده ام، همه می پرسند: - خوبی؟

- خوبم

خوبم؟

- خوبم


با خودم هم نمی شود راست باشم


ها، چه می گفتم؟ خواب نما شده ام

خواب می بینم آمدی ایستادی کنار دیوار

دیوار را که یادت هست؟

خواب می بینم که چهارشنبه است

و تو خوشحال نیستی، می خندی ولی دلگیر می خندی

و نگاه می کنی و چشمانت فریاد می زنند،

آهسته می گویی: مواظب خودت باش!

هندزفری می گذاری،

می دانم که "یاور همیشه مومن" گوش میکنی.

می دانم؟

شاید


می خواهی صدای تق تق کفش هایم را وقت رفتن نشنوی

نمی شود، می شنوی.

و دلت می گیرد، می گیرد و آنقدر تنگ می شود

که من خفه میشوم

نفسم سخت بالا می آید

از خواب می پرم


-خوبی؟

-خوبم.



پ.ن: فانوس هزار شعله اما در باد...



+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت9:58توسط .: راج آبی :. | |


کرم ذهن ،هایکوهای نا تمام من،ستاره ی شمال

دور کج، تسلسل محال

تا محال

تا محال


تال بریج، هوای نم زده

و فال پشت فال


کوچه کوچه سر به دار، قیل و قال



پ.ن:

تو میری آره می دونم، نمی گم که بمون پیشم

ولی تا لحظه ی رفتن، یه عالم عاشقت می شم



پ.ن2:

         این همه پروانه

              روی آسفالت سیاه


کسی انگار به خفاش اهانت کرده


+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت16:16توسط .: راج آبی :. | |


 صدای ساز می آمد دیشب و من عجیب بی خواب بودم.

 یک نفر زده بود زیر آواز. و آن یک نفر شما بودید که برای من می خواندید.

 من وا ایستاده بودم همان جا جلوی شما که زانوهام شل شد و وا رفتم، افتادم یک جای سرد. چادر سرم بود و سازم را هم زده بودم زیر چادرم، داشتم راه می رفتم؛ رسیدم یک جایی که شما در یکی از اتاق هاش داشتید سه تار می زدید. 10 دقیقه دیر کرده بودم، دلم نیامد خلوتتان را به هم بریزم، آرام برگشتم و ساز هم زیر چادرم، از همان راهی که آمده بودم رفتم.

 . . . . . . .

 بغض کردم، نمی دانستید که . . . . . . . دلتان گرفت، زل زدید توی چشمهام ولی مرا ندیدید، داشتید خودتان را توی اشک چشمهام نگاه می کردید، یکهو غرق شدید.

 لباسهایتان خیس بود، باران می خورد به شیشه، دیر کردید، یک ربع منتظر ماندم. وقت عادت زنانگی ام بود و دمق بودم، نمی دانستیدکه، گفتید:" ناراحتی دیر کردم؟" گفتم نه. باورتان نشد، دمق شدید، نشاندینم روی صندلی و . . . . . . . ،

 سرم چرخ خورد، باز هم شما بودید، ولی لباسهایتان خیس نبود، من هم دمق نبودم، شعر می خواندم، شما هم دستهایتان را گرفته بودید روی بخاری. برای من دست زدید و چشمهاتان برق زد. یکهو همه چیز آتش گرفت و خاکستر شد، شما از توی خاکسترها بیرون آمدید و کتاب برایم آوردید . . . . . . . و به زنگ اس ام اس من خندیدید.

من قرار بود از آنجا بروم . . . . . . . ولی به خدا دلم نمی خواست ها، دلم آنجا بود، شما را می خواست.

. . . . . . . گفتید که شاپرک ها را دوست دارید، من هم پروانه ها را.

وا دادید، از همان قبلش که کتاب شعر آوردید دادید دستم وا دادید.


بعدش ... یادم نیست،

صدای ساز می آمد و یک نفر زده بود زیر آواز. و آن یک نفر شما بودید که برای من می خواندید.


پ.ن:

گاهی به سرم می زند که هستی

گاهی دلتنگ می شوم

و گاهی از یاد می برمت

به همین سادگی...


پ.ن2: It's just about Insomnia and 7dots.



+نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت17:41توسط .: راج آبی :. | |


نون نوشتن دولت آبادی را دیروز گرفتیم؛

چقدر دوست دارم این مرد و نوشته هاش را،

انگار که یکی قبل از تو هرچه را که توی دل تو هست نوشته، آن هم خیلی بهتر

"سلوک"اش چنان مسخم کرده بود که هیچ کتابی را دیگر دلم نمی خواست.


یک جورهایی یک مدتی است که خیلی خیلی خیلی زیاد همه چیز خوب است، همین است که نمی شود بنویسم.

من تا دلش نگیرد نوشتنش نمی آید.


روز دانشجومان هم مبارک راستی، چقدر خوش گذشت...

چقدر حواسمان را پرت کردیم از این طعنه ها

حرف که نیست دارم چرت می نویسم...

همین!


پ.ن: این را آن وقت نوشته بودم که دیروزش نون نوشتن را خریده بودیم، یک کمی اش را هم وقتی که دیروزش روز دانشجو بود یعنی الان.




 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت16:1توسط .: راج آبی :. | |