تبليغاتX

Love conquers all things; let us too surrender to love.

!!! کاکتوس سردسیری

!!! کاکتوس سردسیری

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.-زرتشت-

نگاهت را جمع می کنی توی گیلاس خالی ات.

یک نفس می نوشی،

مزه می کنی تلخی هایی را که به چشم دیده ای.

و من هنوز

نگران صفحه ی حوادث روزنامه ی عصرم.


- حادثه که خبر نمی کند.

از آن سر دنیایت نگاهم می کنی.

- مرگ که حادثه نیست.

می خندی.

- چه بر سر دخترک روشنفکر آن وقت ها آمده؟

و سیگارت را می گردانی طرف من.

روزهای بی عار روشنفکری توی سرم رژه می روند.

- ترک کردم.


اگر آن روز نبود، یک روز دیگر می مردم. مرگ که حادثه نیست.

فقط کبودی های روی سرم است که اذیت می کند.

شبیه کبودی های روی گردن تو.



پ.ن: به چوبه ی دار وسط میدان فکر می کنم، به دکتر معصوم، به آیدین

به آیدا

به شاخه ی نیلوفری که آب بردش.

پ.ن2: سال ها توی کفن پوسیدیم/ تا بفهمیم زنده ایم هنوز.

پ.ن3: زادروز عباس معروفی است امروز.



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت21:18توسط .: راج آبی :. | |


به استخوان ترک خورده ای که دوست نداشت،

-نرسته- لای زخم های بی امان برود،

به جان تکه ی چوبی که ساز شد و شکست،

به آبنوس به افرا به کاج زیر تبر

به گریه ای که فرو خورده خنده پس دادیم

به حرف

مدیونیم.



پ.ن: سفید دست نخورده میان جعبه ی رنگ، که آرزوی بزرگش مداد تراش شده

و غبطه میخورد به قرمز کوچک که رج به رج جانش، به دست نرم کودکانه ای تراش شده


پ.ن2: به آن مداد سفید ...


پ.ن3: ...There is some hidden notes among that I'm so sorry about




ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت22:41توسط .: راج آبی :. | |


بگذار و بگذر، پشت سرت را هم نگاه نکن

من می مانم و همین شال آبی که تاب خورده دور گردنم

و انگشتهای سرد که مداد نمی گیرند دیگر

و حرف هایی که - راست گفتی -

واژه کم دارم برایشان

نشنیده ای مگر؟ همیشه گفته اند که "گذشت" خوب است.



پ.ن: نفرین به تمام چراهایی که جواب هایش را خوب می دانی.

پ.ن2:    شکست، مثل گلی نو رست/ وقتی نشست تنگ خیالاتم

            آن قدر مست دغدغه هایش بود/ یخ کردگی ترد خرافاتم

+نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت23:47توسط .: راج آبی :. |


آمدی بانو؟ دیر کردی جان دلم

منتظرت بودم و انتظار عجیب سخت است...

گله گی هایم باشد برای بعد، نمی روی که دیگر؟

حق با توست، تو راست می گویی، من زود رفتم.

حالا که آمدی، بنشین، سالهاست برایت چای ریخته ام.


پ.ن: سیمین خانم دانشور هم رفت...

پ.ن1: روز جهانی زن بود، دیروز.

+نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت13:3توسط .: راج آبی :. | |

1.

خسته از انقلاب و آزادی

فندکی در می آوری شاید

هجده تیر بی سر انجامی

توی سیگار بهمن ات باشد...           

  (سید مهدی موسوی - آلبوم هیچ هیچ هیچ - شاهین نجفی)


2. 

من يه گلايولم که تو اين سرزمينِ شوم

راهم به قبرُ سنگِ گرانيت ميرسه

هر روز به قتل ميرسم و شعرِ من فقط

به انتشار شعله ي کبريت ميرسه

  (یغما گلرویی - آلبوم هیچ هیچ هیچ - شاهین نجفی)

3.

...

صدای تو پشت این شعرها، آهنگ این روزهایمان است رفیق.

شاهین عزیز، از تو ممنونم، به خاطر تمام حرف هایت و ناتمام دردهایت.



پ.ن: یاد گرفتن همیشه خوب است. حتی اگر چیزی که یاد میگیری خوب نباشد. - به این مساله فکر می  کنم.-.

پ.ن2: می شود دل من را با یک جعبه مداد رنگی بدست آورد.مداد رنگی هایم را دوست دارم.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت0:58توسط .: راج آبی :. | |


تنها همین امشب را،

بر بالین حسرت ها و واگویه هایمان

 بخواب.


دلتنگی هایم رادر آغوش بگیر،

با بوسه ای بر پریشانی.


همین امشب را

فقط تو باش، و من باشم و شبی که دیر می پاید...


بگذار فریادهایم را میان بازوانت جا بگذارم،

و لبخندهایم را بر سرخی لب هایت،

و بکارتم را کنار پنجره.


برهنه مرا در آغوش بگیر،

برهنه و زار،

برهنه و مست.


و در زمزمه ی مبهم هبوط ات،

بهانه ی شب گریه های ساکتم را نجوا کن.


تو را امشب،

تنها برای خودم می خواهم- همان گونه که همیشه مرا خواستی-.

و به ابعاد فراموشی هایمان به یاد می آورم، آن گونه که به خاطرم سپردی.


همین امشب را،

در انزوای محزون یک غزل،

با من باش.


پ.ن: نگاهم را فقط نور سرد صفحه ی سفیدی کش می دهد، که خش خش مدادهای ذغالی را از خاطرم برده.

پ.ن2: هستم.



+نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت3:37توسط .: راج آبی :. | |


گاهی اذیت می شوی از این که شب را تا صبح به خاطر یک نفر بیدار مانده ای

اذیت می شوی از یاد کارهایی که می شد بکنی و به خاطرش نکردی

که دوست داشتی بهترین خودی را که از خودت سراغ داشتی برایش رو کنی و ...

رو دست خوردی.


گاهی بد جور دلت برای خودت می سوزد.

اما،

زور که نیست

جا نمی شود، آب اقیانوس در فنجان!

و فهم در یک نخود!


گرچه با دانستن این هم،

هنوز خونت می جوشد،

از وسواسی که به خرج می دادی

از حرف هایی که هزار بار با خودت مرورشان می کردی


بعضی ها گاهی ثابت می کنند که خداوند بد شوخی هایی با فهم بعضی بنده هایش کرده!


خیلی هم فرقی نمی کند این بعضی ها چه کسانی باشند،

عروسک باشند یا استاد وزین یک درس تخصصی!

مهم این است که این بعضی ها وجود دارند.


این دقیقا چیزی است که ناراحتم می کند!


پ.ن: تاکید می کنم که این نوشته مخاطب خاص دارد.


+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت14:20توسط .: راج آبی :. | |


آخرین جمعه ی پاییز گذشت...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت1:1توسط .: راج آبی :. |

گرفت، مثل روزهای ابری،

سیگاری گیراند و نگذاشت ببارد...

مست

مست صدای فرهاد، مست


(دلم عجیب ویولونم را می خواهد

از آن روزهایی است که دوست دارم ساعت ها بنشینم و از خودم بپرسم من اینجا چه کار می کنم؟

دلم مانده توی گور آرزوهای خاک خورده ام...)


ریخته به هم... بدجور... این از همان اولش هم حال خوشی نداشت... من که می گم محض جلب توجهه... چه جلب توجهی؟ شوهر داره دیگه... بابا اینجور آدما که با یکی راضی نمی شن... گناه داره ها... احمق!


سیگارش تمام شد،

آخرین پک را با بغضش قورت داد.

مست

مست فهم حرفهای فرهاد، مست...



پ.ن:    زیر این سقف، اگه باشه، می پیچه عطر تن تو

               لختی پنجره هاشو، می پوشــــــــونه پیرهن تو

                                                     (سقف- فرهاد)


پ.ن2: غزلی بود که مرده به دنیا آمد، این روزها مادر خوبی نیستم...


+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت0:37توسط .: راج آبی :. | |


به نام خدا

به نام عشق

و به نام تمام معشوق های من


تو را به آرامی با غلط های املایی ات به یاد می آورم

و با حرف های ناگفته ام.


تو را با یک تابع هذلولی

تو را با یک رشد بی نهایت احساس

و با سر رسید های نانوشته ام به یاد می آورم.


تو را با دودی که تاب می خورد روی تنهایی مهیج پاییزی ام

و با اشک های نریخته ام به یاد می آورم.


اما تو

می دانی، تو با همه فرق داری

تو را

نمی شود حتی از یاد ببرم.



پ.ن: پاییز که می شود طغیان می کنم انگار، شاید خاصیت بهار زادی من باشد،

شاید برای این است که شاعران می دانند پاییز، بهاری است که عاشق شده است...


پ.ن2: نه که بخواهم و نشود، نمی شود که بخواهم،

نزدیکترش که می شوم گر می گیرم و

نمی شود نادیده اش گرفت.


پ.ن3: نمی دانم یک روز خاص را چگونه می شود تفسیر کرد.




+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت12:0توسط .: راج آبی :. | |